داستان افضل
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  

امرو بعد ناهار، قرار بود روی ارتباط بین سیستم حسابداری تلفیقی و فروش سیمان جهت جمع آوری اطلاعات، کار کنم. رفتم سراغ برنامه نویس سیستم فروش سیمان، راستش اولش کمی جا خوردم. یه پسر ترک از چند ماه پیش استخدام شده بود و یه وقتایی موقع ناهار میشنیدم که با هم تیمی هاش حرف می زنه. به نظرم نمونه کامل یه پسر با صفای دهاتی بود با همه سادگی ها و صمیمیت هاش، و تا امروز فکر می کردم برای تست نرم افزار ها استخدام شده. به هر حال نشستم و ازش پرسیدم که کارهای مربوط به خودش رو انجام داده یا نه و ... اینجا بود که رسیدم به همون حرف قدیمی "همه چیز اون جوری که به نظر می آد نیست!" . ماههاست که به خاطر ماهیت سیستم حسابداری تلفیقی با برنامه نویس های تیم های مختلف کار کردم تا اطلاعات لازم رو ازشون دریافت کنم. اما ندیده بودم هیچ کس به اندازه ایشون کارش رو تمیز و خوب انجام داده باشه، اونهم بی هیچ ادعایی! تازه یه ایراد برنامه نویسی به جا هم از کار من گرفت، که وارد بود. از اینکه دیدم این بنده خدا بی هیچ ادعایی داره اینقدر درست کار می کنه خوشحال شدم و از جانب خودم هم کمی شرمنده. بگذریم ...

به خاطر 4 شنبه سوری زودتر از شرکت اومدم بیرون. رفتم نشر ثالث تا چندتایی کتاب واسه تعطیلات عید بخرم و بعدش اومدم تو صف طویل تاکسی و با اشتیاق داستان "آذری غریب" نوشته صادق زیبا کلام رو خوندم. داستانی تلخ از دانشگاه تهران و نخبه کشی در این دیار و آنچه ما با خودمان می کنیم. زیبا کلام در مقدمه اون نوشته "برخی حتی خیلی جدی به من گفتند که بیا و یک لطفی به خودت و هم به خوانندگان مطالبت بکن. به جای نوشتن این همه مطالب بی سر و ته سیاسی که نه فایده ای دارد، نه دردی را دوا می کند و نه کسی به آنها گوش می دهد، بیا و در عوض مشابه داستان افضل را بنویس...". حتما بخونیدش. بیشتر از نیم ساعت وقتتون رو نمی گیره اما خیلی چیزا براتون روشنتر می شه. 



 
روز زن
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳  

زنی را می شناسم من ،که شوق بال و پر دارد،ولی از بس که پر شور است دو صد بیم از سفر دارد.

زنی را می شناسم من ،که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه،سرود عشق می خواند...نگاهش ساده و تنهاست ...صدایش خسته و محزون ...امیدش در ته فرداست.

زنی را می شناسم من ،که می گوید پشیمان است ،چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست.

زنی هم زیر لب گوید :گریزانم از این خانه...ولی از خود چنین پرسد:چه کس موهای طفلم را،پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است ،زنی نوزاد غم دارد...زنی می گرید و گوید ،به سینه شیر کم دارد.

زنی با تار تنهایی ...لباس تور می بافد ...زنی در کنج تاریکی ،نماز نور می خواند.

زنی خو کرده با زنجیر...زنی مانوس با زندان...تمام سهم او اینست:نگاه سرد زندانبان.

زنی را می شناسم من،که می میرد ز یک تحقیر،ولی آواز می خواند:که این است بازی تقدیر.

زنی با فقر می سازد...زنی با اشک می خوابد...زنی با حسرت و حیرت ،گناهش را نمی داند.

زنی را می شناسم من...که شعرش بوی غم دارد...ولی می خندد و گوید:که دنیا پیچ و خم دارد.

زنی را می شناسم من...که هر شب کودکانش را،به شعر و قصه می خواند ،اگر چه درد جانکاهی،درون سینه اش دارد.

زنی می ترسد از رفتن...که او شمعی ست در خانه...اگر بیرون رود از در،چه تاریک است این خانه.

زنی شرمنده از کودک ...کنار سفره ی خالی...که ای طفلم بخواب امشب..بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی.

زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه...که او نازای پردرد است.

زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود،هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخربه بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده.

زنی آواز می خواند، زنی خاموش می ماند، زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند.

زنی در کار چون مرد است..به دستش تاول درد است..ز بس که رنج و غم دارد..فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد.

زنی در بستر مرگ است...زنی نزدیکی مرگ است...سراغش را که می گیرد،نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک..زنی آهسته می میرد.

زنی هم انتقامش را،ز مردی هرزه می گیرد.

هشتم مارس روز جهانی زن

                                                                  "ممنونم از ندا برای ارسال این نوشته"



 
سفر هاشمی به بغداد
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢  

امروز شنیدم هاشمی رفسنجانی داره میره بغداد!!!!!! فکرش رو بکن، هاشمی 8 سال فرمانده جنگ با این کشور بوده .... چقدر مادر توی عراق هستن که اون رو قاتل فرزندشون می دونن، معلولین جنگی، آواره های جنگ و بچه های یتیم به جا مانده از جنگ چه حسی نسبت بهش دارن ؟!!!! ....

حرفم روی مواضع سیاسی جنگ ایران و عراق نیست، روی بدبختی ها و آثار فراوانیه که هر جنگی داره و به نظرم این سفر هر عراقی توی هر کوی و برزنی رو برای لحظه ای هم که شده به روزهای پر از خون و درد و ویرانی های جنگ می بره و ...

تازه به این فضا، بعثی ها که دشمن خونی ایران و بخصوص این سیاستمدار ایرانی هستن، بعلاوه مجاهدین خلق و سنی های تندرو مخالف ایران رو هم اضافه کنید.

جالب اینجا بود که عنوان کرد، ایشون به زیارت حرمهای امامان شیعه هم می رن و به نوعی وارد فضای مردمی و عمومی می شن ...

به نظرم این سفر خیلی چیزها رو معلوم می کنه. اگه بدون بمب گذاری و درگیری، هاشمی سالم برگرده دیگه باید مطمئن شد که عراقی ها می خوان آرامش به کشورشون برگرده .

 



 
شیرین
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠  

اولین بار که دیدمش گریان بود و کلافه از رفتن عزیزی. نشسته بودم و تماشایش می کردم و با همون منطق غالبی که باهاش آشنایید داشتم تحلیل می کردم و دست آخر هم یکی دو جمله گفتم که بی ربط می نمود ...

مدتی پس از این سرآغاز، ما تونستیم با هم ارتباط بگیریم و دوستی خوبی بینمون شکل گرفت. خیلی وقتها حرف هم رو می فهمیدیم و خوشبختانه فقط تایید کننده هم نبودیم و مخصوصا "شیرین" با جملاتی هر چند کوتاه ولی با معنی، دید دیگه ای بهم می داد ...

دیشب که دیدمش باز گریان بود و کلافه و این بار خودش قصد رفتن داره! سفر به آلمان برای ادامه تحصیل. میون حرفاش می گفت "من ناراحتم از اینکه به خاطر وجود این حکومت آدمها مجبورن به خاطر پیشرفتهای معمولی، شهر و دیار و خونوادشون رو ترک کنن و توی این دنیا گم بشن". امیدوارم شیرین و همه جوونایی که برای ایجاد تغییر و تحول، به امید زندگی و آینده ای بهتر، این دیار رو ترک می کنن، بتونن به اونچه که لیاقتش رو دارن برسن.